786

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    آرشیو مطالب

    برچسب ها

    🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۳.۰۱.۱۸ ۲۱:۳۳]
    ☘️🌸🍃🌺💐
    🌸🌼🌺☘️
    💐☘️🌼
    🌺🍃
    🌸

    رمان #پرنیان_شب
    #786

    زیر پامون خالی شد و وارد یه لوله بزرگ شدیم

    چنان جیغ کشیدم که گلوم سوخت .

    کیان لحظه آخر منو کشید تو بغلش اما نه از شوک من کم شد نه از  جیغم

    محکم به اطراف کوبیده میشدیم .

    مثل سرسره های پارک آبی اما بدون آب

    کیان منو تو بغلش تکون داد و داد زد

    " تموم شد مینو ... میشه بس کنی "

    تازه متوجه شدم سرعتمون خیلی کم شده و ملایم داریم باقی مونده مسیر رو میریم

    آروم پرت شدیم رو یه تشک و کیان سریع بلند شد

    با تاسف برام سر تکون داد

    با دستش گوشش رو دست کشید و گفت 

    " فکر کنم پرده گوشمو پاره کردی "

    به اطراف نگاه کردمو خیره به اون سرسره عجیب گفتم

    " کدوم احمقی اینو درست کرده ؟ "

    کیان تو گلو خندید و گفت

    " دامون و سیامند "

    " روانیا ... "

    " همه استقبال میکنن از این ورودی ... بعد از ما خیلی های دیگه هم این ورودی رو کپی کردن ... "

    بلند شدمو لباس هامو مرتب کردم

    " همتون دیوونه این ... "

    " صدات چقدر قشنگ شد "

    گلومو گرفتم ... صدام افتضاح شده بود...

    گلوم هم درد میکرد ... امیدوارم قدرت ترمیم خارق العاده خوناشامی اینجا به کارم بیاد و صدام زود درست شه !

    کیان به سمت دری رفت و گفت

    " فکر کنم همه رو خبردار کردی ما داریم میایم "

    پشت سرش رفتم و گفتم

    " من نبودم ... "

    فقط خندید و درو باز کرد .

    نور راهرو بیرون افتاد داخل و هر دو خارج شدیم .

    همون راهرو دفعه قبل بود . با همون مغازه های عجیب

    به سمت فروشگاه مهناز رفتیم و کیان درو برای من نگه داشت تا وارد شم

    با ورودم مهناز با لبخند نگاهم کرد و به لیوانی که رو میز بود اشاره کرد

    " فکر کنم به یه لیوان آب احتیاج داشته باشی "

    با شرمندگی سلام کردم و گفتم

    " تقصیر کیان بود "

    " شک ندارم ... "

    کیان دوباره تو گلو خندید و تیکی داد به کونتور جلوی مهناز

    " انتظار نداشتم انقدر زود باشین "

    " شوخی جالبی بود ... "

    سوالی نگاهش کردم که چشمکی به من زد و گفت

    " ما تعطیلی نداریم ... حالا زودتر با من بیا عزیزم ... چون کلی مشتری وقت گرفتن برای خرید "

    کیان آروم خندید طوری که فقط من میتونستم بشنوم گفت

    " مهناز الان حسابی سر حاله ... "

    لبخند زدم و چیزی نگفتم . یه لب از آب خوردم و پشت سر مهناز رفتم که گفت

    🌸
    🍃🌺
    🌼☘️🌸
    🌺🍃🌼🍀
    💐🌸🍀🌺🍃

    🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۳.۰۱.۱۸ ۲۱:۳۴]
    ☘️🌸🍃🌺💐
    🌸🌼🌺☘️
    💐☘️🌼
    🌺🍃
    🌸

    رمان #پرنیان_شب
    #787

    لبخند زدم و چیزی نگفتم . یه لب از آب خوردم و پشت سر مهناز رفتم که گفت

    " خب عزیزم چه جور لباسی مد نظرته ؟ دکلته ؟ حریر ؟ سفید یا رنگ دیگه ؟ اصلا مدل خاصی مد نظرت هست؟"

    دستمو رو لباس هایی که کنارمون بود کشیدم و گفتم
    " یه چیزی که خیلی لباس عروس نباشه ... "

    برگشت و مشکوک نگاهم کرد

    بهش لبخند زدم و گفتم
    " منظورم اینه خیلی پفی و دست و پا گیر نباشه "

    چشم هاشو ریز کرد و گفت
    " همه دوست دارن خیلی مجلل باشه "

    " خب من همه نیستم ..."

    لبخندی رو لبش نشست و گفت

    " بذار یه سری لباس بهت نشن بدم ... امیدوارم رنگ خاصی مد نظرت نباشه "
    خندیدم و گفتم
    " چرا اتفاقا "

    سیامند :::::::::::

    نگین خیلی زود اومد پیشم .

    مثل مینو که براش خوردن صبحانه و غذای عادی عجیب بود نگین هم پر از سوال و سر در گمی بود .

    اما بلاخره بعد یکساعت به اتاق تمرین رسیدیم که گفت
    " من میتونم تا فردا خیلی آماده بشم "

    " خیلی ؟ یعنی چقدر ؟ "

    " یعنی در حد جنگیدن با یکی از شما "
    مشکوک نگاهش کردم که نگاهشو ازم دزدید وگفت

    " همینجوری پرسیدم "

    چونه اش رو گرفتم و سرشو بلند کردم . نکنه کسی دیشب اذیت کرده که میخواد با اون مبارزه کنه ؟

    بلاخره به من نگاه کرد که پرسیدم
    " اتفاقی افتاده ؟ کسی اذیتت کرده ؟ "

    صدای دامون از پشت سرم جواب داد
    " فکر کنم با یکی شرط بسته باهاش مبارزه کنه "

    برگشتم سمت دامون

    که بهم اشاره کرد و گفت
    " آریو کارت داره ... من با نگین تمرین میکنم تا تو بیای "

    کلافه به سمت در رفتم .
    نگین با کی شرط بسته بود !

    انگار مثل مینو این دخترم دنبال دردسر بود .
    سریع به سمت اتاق آریو رفتم

    کیان :::::::::

    به مینو تو اتاق پرو نگاه کردم .
    این سومین لباسی بود که پرو میکرد .

    🌸
    🍃🌺
    🌼☘️🌸
    🌺🍃🌼🍀
    💐🌸🍀🌺🍃

    🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۴.۰۱.۱۸ ۱۰:۱۴]
    ☘️🌸🍃🌺💐
    🌸🌼🌺☘️
    💐☘️🌼
    🌺🍃
    🌸

    رمان #پرنیان_شب
    #788

    این سومین لباسی بود که پرو میکرد .

    درسته نسبت به انتخاب اول و دومش این لباس بیشتر به ... خب ... بیشتر به لباس مهمونی شبیه بود !

    اما بازم لباس عروس نبود !
    مهناز هم حرفمو تائید کرد و گفت

    " خیلی بهت میاد ... اما هنوز هم لباس عروس نیست ... "
    اینو گفتو رفت . خم شدم و کنار گوش مینو گفتم

    " تو که نمیخوای بخاطر لباست شک کنن که این یه عروسی واقعی نیست ؟ "
    با اخم اما آروم گفت

    " تو که نمیخوای من با یه لباس پفی با آرتور بجنگم ؟! "
    تا حدودی حق با مینو بود ...

    اما واقعا این لباس ها حتی برای من قابل قبول نبود به عنوان عروس ...
    مهناز با یه لباس سفید و آشنا اومد سمتمون و گفت

    " یه پشنهاد دارم برات مینو ... نظرت با لباس باستانی ونوس چیه ؟ "
    تازه یادم افتاد این لباس رو کجا دیدم

    مینو آروم اومد جلو و گفت
    " لباس باستانی ونوس؟ "

    مهناز سر تکون دادو لباسو به سمت مینو گرفت و گفت

    " امتحانش کن ... شاید شبیه لباس عروس های الان نباشه ! اما یه لباس عروس باستانیه ... "

    مینو به من نگاه کرد که گفتم
    " ونوس معروف بود به الهه عشق ... بد نیست امتحان کنی "

    " الان مرده ؟ این لباس یه مرده است ؟ "
    مهناز خندید و گفت

    " نه ... این بدل لباس ونوسه ... چون اصلش مسلما الان تن خودشه "

    مینو سرخ شد و سریع برگشت تو اتاق پرو ...
    مهناز آروم به من گفت

    " اگه تو برای مراسمتون یه لباس عجیب نمیخوای میتونی اونجا چند دست کت شلوار رو پرو کنی !"
     
    مینو :::::::::::::

    به خودم تو آینه نگاه کردم .

    لباس عجیبی بود اما دوستش داشتم . دامن کوتاهی داشت که تور حریری خیلی سبک و ساده روی اون می اومد و کمی بلند تر از دامن بود !

    آستین های بلند و تنگ لباس و سر شونه های لختش ترکیب جالبی بود

    ساده بود اما عجیب و متفاوت. درست چیزی که میشد باهاش راحت جنگید.

    روی یقه لباس که کاملا بسته بود گردنبند جالبی قرار داشت و سادگی لباس رو کم میکرد .

    واقعا نسبت به بقیه لباس ها برای نبرد عالی بود ... مخصوصا که یه لباس باستانی بود و کسی نمیتونست تفاوتش با لباس عروس رو ببره زیر سوال .

     جلو آینه گارد گرفتم که در اتاق پرو باز  شد

    🌸
    🍃🌺
    🌼☘️🌸
    🌺🍃🌼🍀
    💐🌸🍀🌺🍃

    نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:04
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها