تا794

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
☘️🌸🍃🌺💐🌸🌼🌺☘️💐☘️🌼🌺🍃🌸رمان #پرنیان_شب #796با این فکر خودمو آروم کردم و لباسمو پوشیدم خنجر کوچیکی که آریو بهم داده بود رو به رون پای چپم بستم زنجیر طلسم رو هم به مچ دستم بستم نفس عمیق کشیدم و برگشتم پیش مهری مهری نگاهی به من انداخت و چشم هاش  گرد شد آروم گفت " خدای من ... مطمئنم موهاتو که درست کنم همه فکر میکنن خود ونوس اومده " زورکی لبخند زدم و نشستم رو صندلی فقط امیدوارم زود کارش تموم شه ...سیامند :::::::::در اتاق نگین رو زدم و منتظر موندم چند لحظه گذشت که درو باز کرد نگاهم رو صورت و لباسش چرخید و رو لبخندش ثابت شد" چه سنگ تموم گذاشتی برای مینو " با خجالت خندید و گفت " نکه تو تیپ نزدی " چشمکی بهش زدم و خنجر و زنجیری که آریو برای نگین داده بود رو بهش دادم و گفتم " اینارو برای موقعیت خاص داشته باش" ازم گرفت و سوالی نگاهم کرد که گفتم " ذنجیر برا محافظت ازت در برابر یه سری جادو هاست ... خنجر طلسم شده برای زخمی کردن خوناشام های سفید و سیاه ... زخمی که زود بسته نشه " " اوه ... به نظرت لازمم میشه استفاده کنم"" امیدوارم نشه ... اما برای اطمینان " برگشت داخل اتاق و گفت یه لحظه پس الان میامبیرون اتاقش ایستادم که آریو نگران اومد سمتم قبل از اینکه من چیزی بگم کنار گوشم گفت " کیان با مینو پیمان خون بسته ... باید یه طلسم برای شکستنش درست کنم ... میتونی کمکم کنی ؟ " " پیمان خون؟ "آریو کلافه سر تکون
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 21:32
برچسب‌ها :
☘️🌸🍃🌺💐🌸🌼🌺☘️💐☘️🌼🌺🍃🌸رمان #پرنیان_شب #799با بهت نگاهش کردم که دستمو گرفتو کشید سمت در " بهتره بریم ... همه منتظر ورود ما هستن "مقاومت نکردم و با هم راه افتادیم اما قلبم حالا مثل قبل نبود ...حرف های کیان تو ذهنم مروز میشد و قلبم برای هر کلمه اش تند تر میزد من ... بعد از تو ... هیچ دلیلی برای بودن ندارمهیچ دلیلی برای بودن ندارمبه ورودی سالن رسیدیم و ایستادیم برگشتم سمت کیان و خواستم چیزی بگم که کیان لبخند زد و بازوش رو به سمت من گرفت دستکو دور بازوش حلقه کردم و با گام اول کیان وارد سالن شدیم فکر نمی کردم انقدر سریع دیده شیم . اما همهمه سالن با ورودمون یهو ساکت شد آرتور :::::::::::به اطراف نگاه کردم میتونستم طلسم هارو حسکنم اما چیزی نمیدیدم یا خیلی خوب همه چی رو پوشیده بودن یا این طلسم هایی که حس میکردم مربوط به وسیله مخفی دیگه ای بودن تو جمعیت نگاهم میچرخید و همه رو بررسی میکرد تقریبا همه اومده بودن همه از خوناشام سفید و سیاه ... من میخواستم همه رو تو پایگاه خودم جمع کنم و به موقع حمله کنم حالا کیان این زحمت رو برای من کشید همه نقشه هام آماده بود همه چی برای حمله امروز مرتب بود فقط شرط حمله ما دسترسی به وودو بود ...اگه امروز این وودو بدون سر و صدا آزاد میشد ، لحظه بعد اینجا رو با افرادم محاصره میکردم و نقشه هام عملی میشد ...اما اگه رسیدن به این وودو میخواست جلب توجه کنه ...ترجیح میدادم
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 21:32
برچسب‌ها :
رمان #پرنیان_شب #795به دستم خیره شدم و دوباره به آریو نگاه کردمهنوز منتظر جواب من بود  " کیان گفت این یه پیمان قدیمیه بین زوج های خوناشام " آریو نفسشو کلافه بیرون داد و گفت" درست گفته ... فقط ... "" فقط چی ؟ " " فقط حالا که کیان باهات پیمان خون بسته ..."آریو سکوت کرد و انگار حسی بهم میگفت ادامه جمله اش چیه آروم گفتم " اگه من بمیرم ... "" کیان هم ... میمیره ... "با شوک به آریو نگاه کردمکه ادامه داد" اون وردو خوند درسته ؟ تو چیزی نخوندی ؟ " سر تکون دادم که لبخند تلخی زد و گفت " خوبه ... حداقل کیان چیزیش بشه ..‌. تو چیزیت نمیشه "حالا یخ شده بودم ...نه ....نه ...پس اون چیزی که ته نگاه کیان بود وقتی این پیمان رو با من بست... این بود.‌.‌اون رضایت تو چشم هاش...نه ...خیلی نامردی کیان ...سریع بلند شدم تا به سمت در برم که آریو بازومو گرفت" پیمان خون شکستنی نیست مینو " " حداقل میشه منم باهاش پیمان ببندم "" اینو منم بهت اجازه نمیدم ... چه برسه به کیان ... " بازومو از دست آریو آزاد کردم و گفتم " باید با کیان صحبت کنم "خواستم از در برم بیرون که خانم مسنی جلوی در ایستاد نگاهی به سر تا پام کرد و گفت " من دیر کردم ... تو هم که هنوز آماده نیستی ... " الان وقت آرایش کردن نداشتم الان برام فقط کیان مهم بودبا تردید گفتم " شما برین داخل الان میام "  خواستم از اون خانم رد شم که آریو گفت " بهتره زودتر آماد
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 22 دی 1396 ساعت: 3:17
برچسب‌ها :
🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۵.۰۱.۱۸ ۱۰:۳۲]☘️🌸🍃🌺💐🌸🌼🌺☘️💐☘️🌼🌺🍃🌸رمان #پرنیان_شب #781دامون اینو گفتو به سمت در خروجی رفتهر دو فقط نگاهش کردیمبا رفتنش نگین گفت" از خود راضی  دیوونه !"بعد به من نگاه کرد که گفتم" هر دوتاش هست ... اما آدم خوبیه ... "نگین سر تکون داد و گفت" میدونم ... میدونم ... "صورتشو بررسیکردم و گفتم" کیان تو رو اینجوری ببینه منو میکشه ..."" چه ربطی به تو داره ... کار دامونه ... "" مسئولیتت با منه ... بیا بریم اتاق ریکاوری یکم به سر و وضعت برسم تا کیان نیومده ... "مینو :::::::::::این چند روز همه چی مثل خواب گذشت ...به لباسم که تو کمد آویزون بود نگاه کردم ...فردا روز عروسی ما بود ...بعد از چند روز شلوغ ... بعد از اینهمه فشار ...فردا تکلیف همه چی مشخص میشد ...دو روز بود درست کیانو ندیده بودم ...هیچکس درست حسابی استراحت نکرده بود ...امشب قرار بود تمام تجهیزاتی که این چند روز آماده کردن رو تو تزئینات سالن بچیننکیان 5 ساعت به همه استراحت داد5 ساعت استراحت خالص ...چون بعد از اون تا لحظه مراسم و پایان اون کسی فرصت هیچ استراحتی نداشتدستمو رو کت شلوار کیان کشیدمدلم براش تنگ شده بوداین چند روز همش در حال تمرین با نگین بودم ...سیامند و آریو کلی طلسم درست کرده بودن و دامون و کیان وسایل جدیدی برای این نبرد مخفی ساختن ...هر کس به نوعی مشغول بود ...برگشتم سمت تخت و دراز کشیدمبه من گفت برم خونه بخو
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:04
برچسب‌ها :
🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۵.۰۱.۱۸ ۱۰:۳۲]☘️🌸🍃🌺💐🌸🌼🌺☘️💐☘️🌼🌺🍃🌸رمان #پرنیان_شب #790وقتی مطمئن شدم آریو دیگه باهام کاری نداره برگشتم سمت اتاق تمرین که جیغ نگین رو شنیدمفاصله باقی مونده رو دوئیدم و با دیدن نگین رو زمین  و دامون که جلوش ایستاده بود داد زدم" اینجا چه خبره ؟ "دامون پاشو از رو رون پای نگین برداشت و برگشت سمتم" واضح نیست ؟ داریم تمرین میکنیم "صورت نگین کبود و خونی بودمثل چند جای تنش ..." تمرین ؟ تو داری میکشیش !"دامون برگشت سمت نگین و گفت" نگران نباش ... از نصف پسرای پایگاه سگ جون تره "اما هنوز جمله اش تموم نشده بود که نگین با پای دیگه اش ضربه محکمی به دامون زد ...اونم درست بین پای دامون ...داد دامون تو اتاق پیچید ....حس کردم منم دردم گرفتدامون با زانو رو زمین افتاد و از درد به خودش پیچید .نگین تو همون حال داغون دستو به علامت پیروزی برام بالا گرفت و گفت" من بردم ... "پوزخند زدم و گفتم" بردی ؟ "" شرط بست اگه بتونم زانوشو به زمین برنم برنده شدم ..."به دامون نگاه کردم که به زور داشت خودشو کنترل میکرد تا بلند شهخندیدمو گفتم" از یه تازه کار شکست خوردی ؟ "" اینجوری قبول نیست "نگین با درد و به زور بلند شدو گفت" چی حساب نیست ... زانوتو جلو یه شاهد به زمین زدم ... میخوای بزنی زیر حرف خودت "به سمت نگین رفتم و کمک کردم بلند شه" حق با نگینه ... منم دیدم "دامون دقیق به نگین نگاه کرد و گفت" فکر کنم
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:04
برچسب‌ها :
🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۴.۰۱.۱۸ ۱۰:۱۵]☘️🌸🍃🌺💐🌸🌼🌺☘️💐☘️🌼🌺🍃🌸رمان #پرنیان_شب #789برای نبرد عالی بود ... جلو آینه گارد گرفتم که در اتاق پرو باز  شدکیان با ابروهای بالا انداخته نگاهم کرد و گفت" داری به خودت تو آینه حمله میکنی ؟ "" داشتم لباسمو چک میکردم "نگاهش رو تنم چرخید و لبخند زد" از قبلیا بهتره "صورتمو براش جمع کردم و گفتم" اوا هم خوب بودن ... اما این بهتره ... حداقل نمیگن چرا لباس عروس نپوشید ... تازه "تور های پائین لباس رو گرفتمو تکون دادم" تازه ... تور هم داره... "مهناز از کنار کیان سرک کشید و گفت" حالا خوب شد ..."موهاتم مدل ونوس دروست کنی دیگه عالی میشهچه مدلی ؟" یه عکسشو دارم ... لباستو بپوش بیا بهت نشون میدم "با رفتن مهناز کیان چشمکی بهم زد که حس کردم گونه هام داغ شدتو هر حالی باشی کیان میتونه راه خودشو باز کنهلبخند زدم و کیان درو بستلباسمو عوض کردم رفتم بیرونبا کیان یه کت و شلوار مشکی انتخاب کردیم که کیان بدون پرو اونو برداشت . مهناز عکس ونوس رو بهم نشون داد که موهاشو بافته بود به یه طرف و نگین هایی تو موهاش بود .خوشم اومد از مدل مو و حتی آرایشش . کیان رو به مهناز گفت" حالا که مینو از این عکس خوشش اومده میشه به مهری نشونش بدی ؟ چون اون قراره برای آرایش مینو بیاد "شوکه برگشتم سمت کیان و گفتم" برای آرایشم ؟"کیان به حرفم توجه نکرد و مهناز هم باشه ای گفتکیان رو به من اشاره کرد بریم . دلم
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:04
برچسب‌ها :
🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۴.۰۱.۱۸ ۱۰:۱۴]☘️🌸🍃🌺💐🌸🌼🌺☘️💐☘️🌼🌺🍃🌸رمان #پرنیان_شب #788این سومین لباسی بود که پرو میکرد .درسته نسبت به انتخاب اول و دومش این لباس بیشتر به ... خب ... بیشتر به لباس مهمونی شبیه بود !اما بازم لباس عروس نبود !مهناز هم حرفمو تائید کرد و گفت" خیلی بهت میاد ... اما هنوز هم لباس عروس نیست ... "اینو گفتو رفت . خم شدم و کنار گوش مینو گفتم" تو که نمیخوای بخاطر لباست شک کنن که این یه عروسی واقعی نیست ؟ "با اخم اما آروم گفت" تو که نمیخوای من با یه لباس پفی با آرتور بجنگم ؟! "تا حدودی حق با مینو بود ...اما واقعا این لباس ها حتی برای من قابل قبول نبود به عنوان عروس ...مهناز با یه لباس سفید و آشنا اومد سمتمون و گفت" یه پشنهاد دارم برات مینو ... نظرت با لباس باستانی ونوس چیه ؟ "تازه یادم افتاد این لباس رو کجا دیدممینو آروم اومد جلو و گفت" لباس باستانی ونوس؟ "مهناز سر تکون دادو لباسو به سمت مینو گرفت و گفت" امتحانش کن ... شاید شبیه لباس عروس های الان نباشه ! اما یه لباس عروس باستانیه ... "مینو به من نگاه کرد که گفتم" ونوس معروف بود به الهه عشق ... بد نیست امتحان کنی "" الان مرده ؟ این لباس یه مرده است ؟ "مهناز خندید و گفت" نه ... این بدل لباس ونوسه ... چون اصلش مسلما الان تن خودشه "مینو سرخ شد و سریع برگشت تو اتاق پرو ...مهناز آروم به من گفت" اگه تو برای مراسمتون یه لباس عجیب نمیخوای
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:04
برچسب‌ها :
🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۳.۰۱.۱۸ ۲۱:۳۴]☘️🌸🍃🌺💐🌸🌼🌺☘️💐☘️🌼🌺🍃🌸رمان #پرنیان_شب #787لبخند زدم و چیزی نگفتم . یه لب از آب خوردم و پشت سر مهناز رفتم که گفت" خب عزیزم چه جور لباسی مد نظرته ؟ دکلته ؟ حریر ؟ سفید یا رنگ دیگه ؟ اصلا مدل خاصی مد نظرت هست؟"دستمو رو لباس هایی که کنارمون بود کشیدم و گفتم" یه چیزی که خیلی لباس عروس نباشه ... "برگشت و مشکوک نگاهم کردبهش لبخند زدم و گفتم" منظورم اینه خیلی پفی و دست و پا گیر نباشه "چشم هاشو ریز کرد و گفت" همه دوست دارن خیلی مجلل باشه "" خب من همه نیستم ..."لبخندی رو لبش نشست و گفت" بذار یه سری لباس بهت نشن بدم ... امیدوارم رنگ خاصی مد نظرت نباشه "خندیدم و گفتم" چرا اتفاقا "سیامند :::::::::::نگین خیلی زود اومد پیشم .مثل مینو که براش خوردن صبحانه و غذای عادی عجیب بود نگین هم پر از سوال و سر در گمی بود .اما بلاخره بعد یکساعت به اتاق تمرین رسیدیم که گفت" من میتونم تا فردا خیلی آماده بشم "" خیلی ؟ یعنی چقدر ؟ "" یعنی در حد جنگیدن با یکی از شما "مشکوک نگاهش کردم که نگاهشو ازم دزدید وگفت" همینجوری پرسیدم "چونه اش رو گرفتم و سرشو بلند کردم . نکنه کسی دیشب اذیت کرده که میخواد با اون مبارزه کنه ؟بلاخره به من نگاه کرد که پرسیدم" اتفاقی افتاده ؟ کسی اذیتت کرده ؟ "صدای دامون از پشت سرم جواب داد" فکر کنم با یکی شرط بسته باهاش مبارزه کنه "برگشتم سمت دامونکه بهم اشاره کرد و گ
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:04
برچسب‌ها :
🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۳.۰۱.۱۸ ۲۱:۳۳]☘️🌸🍃🌺💐🌸🌼🌺☘️💐☘️🌼🌺🍃🌸رمان #پرنیان_شب #786زیر پامون خالی شد و وارد یه لوله بزرگ شدیمچنان جیغ کشیدم که گلوم سوخت .کیان لحظه آخر منو کشید تو بغلش اما نه از شوک من کم شد نه از  جیغممحکم به اطراف کوبیده میشدیم .مثل سرسره های پارک آبی اما بدون آبکیان منو تو بغلش تکون داد و داد زد" تموم شد مینو ... میشه بس کنی "تازه متوجه شدم سرعتمون خیلی کم شده و ملایم داریم باقی مونده مسیر رو میریمآروم پرت شدیم رو یه تشک و کیان سریع بلند شدبا تاسف برام سر تکون دادبا دستش گوشش رو دست کشید و گفت  " فکر کنم پرده گوشمو پاره کردی "به اطراف نگاه کردمو خیره به اون سرسره عجیب گفتم" کدوم احمقی اینو درست کرده ؟ "کیان تو گلو خندید و گفت" دامون و سیامند "" روانیا ... "" همه استقبال میکنن از این ورودی ... بعد از ما خیلی های دیگه هم این ورودی رو کپی کردن ... "بلند شدمو لباس هامو مرتب کردم" همتون دیوونه این ... "" صدات چقدر قشنگ شد "گلومو گرفتم ... صدام افتضاح شده بود...گلوم هم درد میکرد ... امیدوارم قدرت ترمیم خارق العاده خوناشامی اینجا به کارم بیاد و صدام زود درست شه !کیان به سمت دری رفت و گفت" فکر کنم همه رو خبردار کردی ما داریم میایم "پشت سرش رفتم و گفتم" من نبودم ... "فقط خندید و درو باز کرد .نور راهرو بیرون افتاد داخل و هر دو خارج شدیم .همون راهرو دفعه قبل بود . با همون مغازه های عجیب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:04
برچسب‌ها :
🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۱.۰۱.۱۸ ۲۲:۱۰]☘️🌸🍃🌺💐🌸🌼🌺☘️💐☘️🌼🌺🍃🌸رمان #پرنیان_شب #780به نشونه آره سر تکون دادم که ابروهاش بالا پرید و گفت" می دونی ؟ "لبخند زدم و گفتم" میدونم مرگ منو دیدین ... "چند لحظه با بهت نگاهم کرد و گفت" آره ... برای همین من نمیتونم چیزی از قدرتم بهت بدم ... چون امانت دادن به فردی که میمیره ... معنائی نداره..."فقط نگاهش کردم.. نمیدونستم چرا داره اینارو میگهدست کرد نو جیبشو گفت" اما میتونم این زنجیر رو بهت بدم ... چون لزومی نداره بهم پس بدی ... امیدوارم کمکت کنه"زنجیری از جیبش بیرون آورد و به سمتم گرفتپوزخند زدم و گفتم" نمی خوام "" چی؟ "" نمیخوام ... به درد من نمیخوره ... مرسی "" اما تو که هنوز نمیدونی قدرتش چیه ؟ "" تو به توانایی من ایمان نداری ... تو منو مرده میبینی ... منم به قدرت تو باور ندارم ... اون زنجیر هیچ نیرویی برای من نداره "بازم مکث کرد و نگاهم کردنفس عمیقی کشید و بلند شد" حق با توئه ... "لبخند زدم و دوباره به آسمون خیره شدم که گفت" آرتور یه برگزیده است ... کسی نمیتونه مستقیم برای نابودی اون بهت کمک کنه "بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم" برگزید بودن دلیل نمیشه کسی بی گناه و پاک بشه... وقتی کسی داره ظلم میکنه ... چه برگزیده چه برتر از اون ... باید باهاش برخورد شه "" حرفت درسته ... اما قانون اینجا نابودی یه برگزیده رو ممنوع کرده "" قانون وضع کردین برای دنیای بهتر ... و
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:04
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها