1212 | بلاگ

1212

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۱.۰۱.۱۸ ۲۲:۱۰]
☘️🌸🍃🌺💐
🌸🌼🌺☘️
💐☘️🌼
🌺🍃
🌸

رمان #پرنیان_شب
#780

به نشونه آره سر تکون دادم که ابروهاش بالا پرید و گفت

" می دونی ؟ "

لبخند زدم و گفتم

" میدونم مرگ منو دیدین ... "

چند لحظه با بهت نگاهم کرد و گفت

" آره ... برای همین من نمیتونم چیزی از قدرتم بهت بدم ... چون امانت دادن به فردی که میمیره ... معنائی نداره..."

فقط نگاهش کردم.. نمیدونستم چرا داره اینارو میگه

دست کرد نو جیبشو گفت

" اما میتونم این زنجیر رو بهت بدم ... چون لزومی نداره بهم پس بدی ... امیدوارم کمکت کنه"

زنجیری از جیبش بیرون آورد و به سمتم گرفت

پوزخند زدم و گفتم

" نمی خوام "

" چی؟ "

" نمیخوام ... به درد من نمیخوره ... مرسی "

" اما تو که هنوز نمیدونی قدرتش چیه ؟ "

" تو به توانایی من ایمان نداری ... تو منو مرده میبینی ... منم به قدرت تو باور ندارم ... اون زنجیر هیچ نیرویی برای من نداره "

بازم مکث کرد و نگاهم کرد

نفس عمیقی کشید و بلند شد

" حق با توئه ... "

لبخند زدم و دوباره به آسمون خیره شدم که گفت

" آرتور یه برگزیده است ... کسی نمیتونه مستقیم برای نابودی اون بهت کمک کنه "

بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم

" برگزید بودن دلیل نمیشه کسی بی گناه و پاک بشه... وقتی کسی داره ظلم میکنه ... چه برگزیده چه برتر از اون ... باید باهاش برخورد شه "

" حرفت درسته ... اما قانون اینجا نابودی یه برگزیده رو ممنوع کرده "

" قانون وضع کردین برای دنیای بهتر ... وقتی خودش بخواد باعث تباهی و فساد بشه ... دیگه قانون نیست "

" شاید در آینده تغییر کنه ... اما الان این قانونه و کسی قانون شکنی نمیکنه "

" هر کسی با وجدانش تصمیم میگیره کدوم سمت باشه "

دیگه حرفی نزدم

اونم حرفی نزد

صدای قدم هاش میگفت داره ازم دور میشه

اما یهو ایستاد

برگشتم سمتش که دیدم خیره به منه

دوباره اومد سمتم و اینبار یه گوی سفید خالص رو به سمتم گرفت

سوالی سر تکون دادم که گفت

" اول از همه گوی منو پس میدی "

انتظار نداشتم بخواد چنین کاری کنه .

اول شوکه لب زدم که لبخند زد و گفتم

" مرسی ..."

گوی رو ازش گرفتم و لبخند زدم

قبل از اینکه بپرسم نیروش چیه  رو به روم محو شد

هنوز هنگ بودم که صدای میا منو به خودم آورد

" مینو ... مینو ... "

سریع گوی سفید رو به گردنبندم زدم و به اطراف نگاه کردم اما کسی نبود که میا گفت

" بالای سرت مادر جان  "

به آسمون نگاه کردم و تونستم  میا رو ببینم .

میا با ظاهر پیر زن تو اتاق کیان ایستاده بود

🌸
🍃🌺
🌼☘️🌸
🌺🍃🌼🍀
💐🌸🍀🌺🍃

🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۳.۰۱.۱۸ ۲۱:۳۳]
☘️🌸🍃🌺💐
🌸🌼🌺☘️
💐☘️🌼
🌺🍃
🌸

🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۱.۰۱.۱۸ ۲۲:۱۱]
☘️🌸🍃🌺💐
🌸🌼🌺☘️
💐☘️🌼
🌺🍃
🌸

رمان #پرنیان_شب
#781

میا با ظاهر پیر زن تو اتاق کیان ایستاده بود

کیان و آریو هم دو طرفش به من خیره بودن

یعنی منو میدیدن ؟

سریع بلند شدمو رو به میا گفتم

" حالا باید چکار کنم ؟"

" دستتو بده من ... سعی کن بیای این سمت "

دستمو به سمتش دراز کردم و نوک انگشتامون به هم رسید .

پریدم بالا و کامل دستشو تو دستم گرفتم

میا منو کشید و آریو و کیان میا رو کشیدن

انگار تک تک سلول های بدنم داشت کشیده میشد ...

به جای اینکه من به سمت میا برم ...

انگار میا داشت به سمت من کشیده میشد ...

کیان :::::::::::

به طرز عجیبی همه داشتیم به اون سمت کشیده میشدیم که میا داد زد

" مینو بپر ... "

حس کردم پاهام از زمین جدا شد که با شدت پرت شدیم به عقب

میا پرت شد تو بغلم و از وزنش نفسم رفت

یه بوسه داغ رو صورتم نشست و مینو کنار گوشم گفت

" سلام رئیس "

برگشتم سمتش که از بغل آریو بلند شد و نشست رو زمین

چشمکی بهم زد و با اشاره به میا گفت

" دو ساعت نبودم ها ... این وضعیت چیه ؟ "

میا از بغل من تکون نخورد و به زور هولش دادم کنار که شاکی گفت

" این چه طرز برخورد با یه خانم مسنه "

رو به مینو گفتم

" بی خبر میری همین میشه دیگه "

آریو لباسشو تکوند و با مینو بلند شدن

من ایستادمو دستمو دراز کردم تا میا رو بلند کنم که میا دستمو پس زد و گفت

" به دلیلی بد رفتاری با سالمندان باید بگیرنت "

خودش بلند شدو لباسشو مرتب کرد

اما خیره به مینو گفت

" اونو از کجا آوردی ؟ "

به مینو زنجیری که گردنش بود نگاه کردم ... که مینو رو زنجیر دست کشید و گفت

" قبل از اینکه تو بیای ... یکی اومد بهم داد...

اما نه اسمشو گفت و نه کاربرد این گوی رو گفت

" خودش یهت داد ؟ "

مینو سر تکون داد و من پرسیدم

" قضیه چیه ؟ این زنجیر چیه ؟ "

سیامند :::::::::::::

انقدر سرمون شلوغ شده بود که به کل نگین رو فراموش کرده بودم

هرچند این حرفم دروغ بود اگه میگفتم نگینو فراموش کردم

چون تمام مدت پس ذهنم بود

اتاق تمرین رو چک کردم

خبری ازش نبود ...

حقم داشت ... تازه سر صبح بود ...

انتظار نداشتم از 7 صبح نگین در حال تمرین باشه ...

اونم بعد از تمرین سخت دیروزش

به سمت اتاق ها رفتم و تقه آرومی به در زدم ...

وقتی صدایی نیومد ... دستگیره اتاقشو پائین دادم

قفل نبود ...

🌸
🍃🌺
🌼☘️🌸
🌺🍃🌼🍀
💐🌸🍀🌺🍃

🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۲.۰۱.۱۸ ۱۰:۰۹]
☘️🌸🍃🌺💐
🌸🌼🌺☘️
💐☘️🌼
🌺🍃
🌸

رمان #پرنیان_شب
#782

به سمت اتاق ها رفتم و تقه آرومی به در زدم ...

وقتی صدایی نیومد ... دستگیره اتاقشو پائین دادم

قفل نبود ...

با نگرانی در اتاقو باز کردم

با دیدن نگین که انگار پرت شده بود رو تخت شوکه ایستادم

تو حالت بدی رو تخت افتاده بود و سرش تو وضعیت بدی قرار داشت . پاهاش رو زمین بود و دستاش مثل مرده ها دو طرفش افتاده بود

صدای قلبش می اومد ...

اما حالت بدنش طبیعی نبود

آروم به سمتش رفتم و خواستم دستشو بگیرم که با جیغ بنفشی از جا پرید

نگین تو یه لحظه از جا بلند شد ... تموم اون حالت های نامیزون بدنش رفع شد و شوکه به من نگاه کرد

" تو ... اینجا چکار میکنی ؟ "

دست هامو به علامت تسلیم بالا بردم و گفتم

" سالمی ؟ ... فکر کردم کسی بهت حمله کرده !"

" ها ... "

خودشو نگاه کرد و چک کرد

" نه ... کسی حمله نکرده ... چطور "

سعی کردم نخندم و آروم گفتم

" در زدم جواب ندادی ... در اتاقتم قفل نبود ... تو حالت بدی هم رو تخت خوابیده بودی ... "

" اوه ... آها ... من سخت میخوابم ... "

" خیلی خیلی سخت میخوابی ... "

صورتش سرخ شد و خسته بلند شد

تازه متوجه لباسش و موهاش شدم . انگار اونم رد نگاهمو گرفت چون معذب گفت

" سرویس کجاست ؟ "

نمیخواستم حس کنه دارم دید میزنمش .

هرچند واقعا دلم میخواست وایسم و نگاهش کنم

اما برگشتم سمت در و گفتم

" انتهای سالن ... بعد بیا طبقه پائین منتظرتم "

منتظر جوابش نموندم و سریع از اتاق خارج شدم

این چه حس عجیبی بود کنار این دختر داشتم ... شاید بخاطر اینکه من تبدیلش کردم اینجوری شده ...

باید از آریو میپرسیدم ...

مینو :::::::::::::::

به سقف خیره شدم ...

کیان منو درست رو اون برج کشیده بود ...

البته با موهای باز زیر نور مهتاب ...

خیلی قشنگ بود ... دلم نمی اومد ازش چشم بردارم ...

با صدای کیان برگشتم سمت در

" جای من خالیه ... "

🌸
🍃🌺
🌼☘️🌸
🌺🍃🌼🍀
💐🌸🍀🌺🍃

🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۲.۰۱.۱۸ ۱۰:۰۹]
☘️🌸🍃🌺💐
🌸🌼🌺☘️
💐☘️🌼
🌺🍃
🌸

رمان #پرنیان_شب
#783

با صدای کیان برگشتم سمت در

" جای من خالیه ... "

خندیدم و گفتم

" آره ... باید خودتو هم میکشیدی ... "

" سرم خلوت بشه ... کاملش میکنم ... "

" کار خوبی میکنی ... میا رفت ؟ "

" با آریو رفت ..."

اومد سمتم و رو تخت نشست ...  به گردنبندم اشاره کرد و گفت

" دیگه کی بهت گوی داده ؟ "

منم نشستم رو تخت و به تاج تخت تکیه دادم

هنوز باورم نمیشد ...

میا گفت مردی که اومد رو برج با من صحبت کرد اسمش پاکس بود ...

کسی که تا حالا شاید با چند نفر فقط اونم در حد چند کلمه حرف زده !

میا گفت هیچکس نمیدونه قدرت گوی پاکس چی هست ...

اما از اونجائی که  قلمرو اون قلمرو مرده هاست ... حدس میزنه ... این گوی سفید ربطی به مرگ و زندگی داشته باشه ...

باور نمیشد ...

ما دیشب انقدر صحبت کردیم و اون گویی به من دادکه تا حالا کسی نیروی اونو ندیده بود

واقعا میا راست میگفت ؟

که نمیدونه قدرت این گوی چیه ؟

در جواب کیان گفتم

" دوتا گوی دیگه هم بهم دادن ... محافظ پاکی و گوی حقایق "

" اوه ... وضعت پس خیلی خوب شده ... از اونا واقعا انتظار نداشتم"

مغرورانه نگاهش کردمو گفتم

" منو دست کم نگیر "

خم شد و نوک بینیمو بوسید و گفت

" بلاخره زن من بودن این مزایا رو داره دیگه "

براش زبون در آوردم که یهو اومد روم و زبونمم شکار کرد

کی باورش میشد ...

رئیس بزرگ انقدر شیطون باشه ...

خندیدمو تو بغلش چرخیدم

نشستم رو شکمش و گفتم

" حالا نمیدونم چطور باید از این گوی ها استفاده کنم "

کیان دستشو رو گردنبند کشید و گفت

" گوی های محافظ ... فقط کافیه همراهت باشن تا ازت محافظت کنن ... "

" یعنی گوی طلایی و گوی میا ... "

🌸
🍃🌺
🌼☘️🌸
🌺🍃🌼🍀
💐🌸🍀🌺🍃

...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:04