785-86-87-88

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    آرشیو مطالب

    برچسب ها

    مان #پرنیان_شب
    #785

    فردا شب ... فردا شب جشن پیروزی ما بود ...
    داغی خون کیان نرم نرم  وجودمو گرم و آروم کرد

    دلم میخواست تو عطر تنش گم شم
    دلم میخواست کامل حسش کنم ...
    اما همه این احساسات باید منتظر بمونن
    شاید اینجوری بهتر بود ...

    چون حریص تر میشی ... تب خواستنت داغ تر میشه و لذت رسیدن شیرین تر
    آره ...

    جای دندونامو با زبونم تمیز کردم و گردن کیان رو بوسیدم
    کنارش و تو بغلش دراز کشیدم

    دستش نوازش وار رو بازوم حرکت کرد که عطر تنش رو نفس عمیق کشیدم و گفت
    " اولین بار میدونی کجا دیدمت ؟ "
    " روی سقف پایگاه مبارزین ؟ "
    " نه "

    یکم فکر کردم ... اما چیزی به ذهنم نرسید که خود کیان گفت
    " اولین بار تو اتاقت دیدمت ... درست صبح روزی که خالکوبی رو پشتت دیدی "

    به صورتش نگاه کردم . نیمرخ مردونه اش که خیره به نقطه نامعلومی بود انگار از همیشه جذاب تر بود ...

    همیشه وقتی محدود میشی ... لذت ها انگار دو چندان میشن ...
    تو ذهنم اون روز رو مرور کردم
    واقعا اون روز صبح منو دیده بود ؟ پس چرا من ندیدمش !

    کیان نفس عمیق کشید و ادامه داد
    " من رو درخت رو به روی پنجره ات بودم "

    تک خنده ای کرد و گفت
    " جلوی آینه اتاقت ایستادی و موهاتو کنار زدی ... با تعجب خالکوبی پشتتو نگاه کردی ... "

    اون لحظه رو خوب یادم بود
    شوکه گفتم
    " تو منو با لبای ز یر دیدی ... "
    کیان آروم خندید و گفت

    " اون ستت هم قشنگ بود "
    محکم زدم به سینه اش که مشتمو تو دستش گرفتو گفت

    " دیگه اعتراف نمی کنم ها "
    نگاهش با نگاهم گره خورد
    کاش میشد احساسو بوسید ...
     
    کاش میشد احساسی که الان تو نگاه کیان بود رو بوسید
    چشم هام داغ شد اما لبخند زدم و گفتم
    " بازم هست ؟ "

    لبخندش بیشتر شد و سرشو جلو آورد
    نرم رو لبم بوسه ای زد و مماس لبم  گفت
    " من همون روز ... فهمیدم ... تو اومدی تا زندگی منو زیر و رو کنی "

    دوباره لبمو بوسید ... اینبار داغ تر و طولانی تر
    اما خودشو عقب کشید و خیره شد تو چشم هام

    چشم هایی که اعتراف کرده بودن و خیس بودن
    آروم لب زدم
    " دوستت دارم کیان "

    رمان #پرنیان_شب
    #786

    آروم لب زدم
    " دوستت دارم کیان "
    چشم های خیسمو بوسید و کنار گوشم گفت

    " من بیشتر ... زندگیم ... "

    کیان:::::::::::::

    با وجود تلاشم برای خوابیدن کنار مینو ...
    لحظه ای هم خوابم نبرد ...

    حس میکردم تو این لحظه من خوشبخت ترین مرد و هم زمان مستاصل ترین مرد روی زمینم ...

    خوشبختم چون عشقم ... تمام زندگیم تو بغلم بود ...
    اما مستاصل بودم ... چون هیچ تضمینی به فردا نداشتم ...
    درسته تا پای جونم میجنگم ...

    اما هیچ تضمینی به پیروزی نبود ...
    موج موهای مینو نوازش کردم و عطرشو نفس عمیق کشیدم
    کی میدونه فردا چی میشه ...

    شاید هیچ چیزی طبق نقشه من پیش نرفت ... اما نتیجه چیزی شد که رویای منه ...

    سیامند ::::::::::

    کیان به همه استراحت داد... اما برای ما استراحت معنائی نداشت

    سومین لیوان خونو سر کشیدم و گذاشتم رو میز ...
    دامون رفته بود به روش خودش استراحت کنه ...

    آریو هم همچنان تو اتاقش بود
    مانی و حامی هنوز در حال چک تجهیزات سالن مراسم بودن و میموند من
    سیامند تنها ...

    پوزخندی زدم به خودم ...
    منم الان باید مثل دامون سرگرم بودم اما امان از اون دوتا چشم شیطون که از ذهنم پاک نمیشد

    بلند شدم تا برای خودم یه لیوان دیگه خون بیارم که عطر تنشو حس کردم
    لبحند زدم و برگشتم سمت در
    با لبخند تکیه داد به قاب در و گفت
     
    " هیچکس تو پایگاه نیست ... توچرا موندی ؟ "
    " من خونه ام اینجاست ...  این سوالو تو باید جواب بدی ! "
    شونه ای بالا انداخت و اومد تو

    " منم دیگه خونه ام اینجاست "
    واقعا انتظار نداشتم نگین امشب اینجا باشه و جدی پرسیدم
    " نیما و پدرت که رفتن خونه ... تو چرا نرفتی استراحت کنی؟ "

    برای خودش یه ظرف خون بیرون آورد و بدون توجه به سوال من نشست رو کاناپه
    لم داد و مثل کسی که هزار ساله خوناشامه خون تو لیوانو مزه مزه کرد
    سوالی نگاهش کردم و گفتم
    " میترسی به کسی آسیب بزنی ؟ "

    مثل کسی که زده بود به هدف دیدم که صورتش یه لحظه خشک شد
    اما سریع به خودش مسلط شد و گفت
    " نه ... "

    ☘️🌸🍃🌺💐
    🌸🌼🌺☘️
    💐☘️🌼
    🌺🍃
    🌸

    رمان #پرنیان_شب
    #787

    اما سریع به خودش مسلط شد و گفت
    " نه ... "
    یه لیوان خون برای خودم برداشتم و رو به روش نشستم
    پوزخندی زدم و گفتم

    " چیزی که تو الان تجربه میکنی رو من قبلا گذروندم ... هیچ چیزیو نمیتونی از یه خوناشام مخفی کنی ... میترسی به خانواده ات آسیب بزنی ... برای همین نمیری خونه "
    چشم هاش بلاخره غمگین شد و یخش شکست

    لیوان خونو گذاشت رو میز و آروم گفت
    " اینجا همه چی خوبه ... اما به خونه که فکر میکنم ... انگار دیگه خونه من نیست ... "

    " هست... هیچ چیزی اونجا عوض نشده ... درسته تو تغییر کردی ... اما این چیزی رو تو دنیای اطرافت عوض نمیکنه "

    نگین نگاهشو ازم دزدید
    اما میتونستم برق اشکی که تو چشم هاش جمع شده بود رو ببینم

    آروم گفت
    " من یه خواهر کوچولو دارم ... فقط 4 سالشه ... میترسم نتونم خودمو کنترل کنم و بهش آسیب بزنم "

    " تو میتونی ... نیما تونست ... پس تو هم میتونی ... "
    " نیما هم یکماه اول بعد از تبدیلش خونه نیومد ... "
    سکوت کردم و فقط نگاهش کردم که آروم گفت

    " سخته پدر و مادرت جلو چشمت پیر شن ... تو پیر شدن خواهرت و همه دوست و نزدیکاتو ببینی ... سخته شاهد مرگ همه باشی "

    نفسمو خسته بیرون دادم
    حرف های نگین خاطرات منو زنده میکرد
    آروم گفتم

    " سخت نیست ... این فکرشه که سخته ... در حقیقت ... واقعیتش ... وحشتناکه ... "

    نگین خیره شد بهم و آروم گفت
    " معذرت میخوام ... نمیخواستم ناراحتت کنم "

    لبخند بی رمقی بهش زدم و گفتم
    " دیگه خیلی گذشته ... من پوستم کلفت شده ..."

    تلخ خندید ... چشم هاش پر از اشک بود
    لب هاشو بهم فشار داد و با بغض گفت
    " اما من ... نمیتونم ... "
    ادامه حرفشو نتونست بگه  سریع بلند شد

    خواست قبل از اینکه اشک هاش راه بی افته از در بره بیرون که راهشو سد کردم
    محکم به سینه ام خورد و بغلش کردم
    آروم گفتم
    " درسته سخته ... اما تو تنها نیستی ... "

    ☘️🌸🍃🌺💐
    🌸🌼🌺☘️
    💐☘️🌼
    🌺🍃
    🌸

    رمان #پرنیان_شب
    #788

    آروم گفتم
    " درسته سخته ... اما تو تنها نیستی ... "

    انتظار نداشتم تو بغلم بمونه .
    اما تو بغلم آروم گرفت و نرم گریه کرد ...

    مینو :::::::::::

    یه چیزی صورتمو قلقلک داد و با دست کنار دادمش
    اما بازم برگشت
     
    یه چشممو به سختی باز کردم و کیانو دیدم که دقیق با پائین موهام داره صورتمو قلقلک میده
    خواب آلود گفتم
    " اینا جز موارد همسر آزاری حساب میشه ها "

    خندید و بینیمو قلقلک داد که باعث شد عطسه ام بگیره و گفت
    " آزار ؟ خیلی عاشقانه بود که "

    نشستم رو تخت و گفتم
    " اگه این عاشقانه است از نظر تو ... پس چه خوب که زیاد کار های عاشقانه نمیکنی "

    کیان هم نشست و مشکوک نگاهم کرد و گفت
    " نمیکنم ؟ "

    چرخیدم رو تخت و خودمو انداختم تو بغلش که باعث شد هر دو دوباره دراز بکشیم رو تخت و گفتم

    " نوچ ... اما لطفا بازم نکن ... چون هنوز حس بینیم میخاره "
    دستش دورم حلقه شد و بینیمو بوسید
    با شیطنت گفت

    " هرچی خانم دستور بده "
    چونه اش رو بوسیدم و از بغلش جدا شدم

    گرگ و میش صبح بود
    اما برای ما فکر کنم حسابی دیر شده بود
    کیان هم بلند شد و گفت

    " خواستم زودتر بیدارت کنم یه حموم دو نفره بریم ... بعد گفتم نه ... اونم بذار برای فرداشب "

    با این حرف چشمکی به من زد و به سمت لباس ها رفت

    لباس هامونو بیرون آورد و گفت
    " با خودمون ببریم هرچی لازم داری... چون فکر نکنم برسیم دوباره بیایم خونه"
     
    سر تکون دادم و به سمت سرویس رفتم
    هیجان و اضطراب تو وجودم تو هم گره خورده بود .

    🌸
    🍃🌺
    🌼☘️🌸
    🌺🍃🌼🍀
    💐🌸🍀🌺🍃

    نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:04
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها