789-790-791

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    آرشیو مطالب

    برچسب ها

    رمان #پرنیان_شب
    #789

    هیجان و اضطراب تو وجودم تو هم گره خورده بود .
    تو آینه به صورت خودم نگاه کردم ...
    من میتونم ... میدونم که میتونم ...

    نگاهم رو گردنبند آکوا ثابت شد ...
    دستمو رو گوی ها کشیدم ...

    خواب دیشبم تو ذهنم دوباره مرور شد ... باید خیلی حواسم باشه
    یه حسی بهم میگفت این خواب بی دلیلی نبود ...

    کیان :::::::::::

    ساختمون پایگاه قدیمی حس و حال گذشته رو بهم میداد

    تو این کوهستان و دور از هر نوع آبادی ...
    یه جای بکر و دنج قدیمی ...

    کل پایگاه تو دل کوه کنده شده بود
    سالن اصلی که از قدیم برای مراسماتمون استفاده میشد کاملا آماده بود

    از بین اتاق ها هم یه سری رو برای استراحت مهمون ها و برای عوض کردن لباس های خودمون آماده کرده بودیم
     
    اما تمام تمرکزمون رو ضد پورتال کردن کل پایگاه و مجهز کردن سالن بود
     
    تو تمام پترچه های دکوری طلسم های آریو جا سازی شده بود
    زیر پارچه تک تک صندلی ها طلسم گذاشته بودیم

    حتی تو گل های سن و محل نشستن ما هم طلسم و اسلحه قرار داده شده بود
    فکر نمیکنم تا حالا هیچ مراسمی اینهمه سلاح و طلسم رو یه جا دیده باشه .

    مینو گرم صحبت با نگین بود
    از لحظه ای که اومدیم و نگین رو دید به کل منو فراموش کرده بود
     
    واقعا داشت به این دختر حسودیم میشد ... شاید باید منتقلش کنم یه پایگاه دیگه
    سیامند اومد کنارم و خیره به اون دوتا گفت

    " یعنی چی دارن میکن رئیس ؟ "
    با اینکه سوال منم همین بود اما سوالی نگاهش کردم و گفتم

    " نمیدونم اما مسلما هرچی بگن به تو مربوط نیست "
    سیامد آروم گفت

    " کیان یه امروز رو خوش اخلاق تر باش ... "
    نگاهش کردم که شونه بالا انداخت و گفت

    " بلاخره این روز رو قراره تو تاریخ ثبت کنن ... بذار بگن او رئیسی مهربان بود  "

    با افسوس براش سر تکون دادم و اما قبل از اینکه چیزی بگم حس کردم یه نفر داره نگاهمون میکنه

    رمان #پرنیان_شب
    #790

    با افسوس براش سر تکون دادم
    اما قبل از اینکه چیزی بگم حس کردم یه نفر داره نگاهمون میکنه

    به پشت سرم برگشتم و با دیدن تام متعجب نگاهش کردم

    " تام ... زود اومدی ... "
    " باید با هم صحبت کنیم "

    مینو ::::::::::

    از اینکه تو این شرایط حداقل نگین رو داشتم خیلی خوشحال بودم
    هرچند نگین یکم گرفته بود

    تو این چند روز تا مراسم متوجه نگاه خاص اون و سیا شده بودم
    اما هیچوقت فکر نمیکردم از سیامند چیزی در بیاد

    آخه از سیامند ؟
    آخه این بشر تو سرش عقل درست حسابی نیست که بخواد احساسات کسی رو بفهمه !

    اما از حرف های نگین و چیزی که برام تعریف کرد میشد فهمید خیلی بیشتر از انتظار من یه خبر هایی بوده
    نگاهمو از نگین گرفتم و به کیان نگاه کردم

    داشت با تام به سمت در خروجی میرفت ...
    سزیع گردنبندم رو لمس کردم

    بخاطر خواب دیشب همش فکر میکردم آدم های رو به روم اون کسی که من فکر میکنم نیستن ...

    اما با لمس گوی حقیقت چهره تام تغییر نکرد
    خیالم راحت شد که نگین گفت

    " داره میاد این سمت "
    اول متوجه منظور نگین نشدم

    اما با دیدن سیامند که داشت به سمتمون می اومد لبخند زدم و بلند شدم
    نگین سوالی نگاهم کرد که گفتم
    " قطعا برا من نمیاد "

    " نرو مینو "
    چشمکی بهش زدم و به سمت سیا رفتم
    سیا لبخندی به من زد که آروم گفتم

    " ناراحتش کنی ... با من طرفی "
    سیا ابروهاش بالا پرید و خنده اش رو خورد

    اما بدون هیچ حرفی سمت نگین رفت
    باورم نمیشد ... جوابمو نداد و رفت ...
    یعنی سیا از کلکل گذشت ؟!

    به مسیرم ادامه دادم و به در خروجی سالن رسیدم
    خواستم برم بیرون دنبال کیان که آریو از پشت سرم داد زد

    " مینو .... نرو بیرون "
    برگشتم سمتش
    " چرا ؟ "

    " فقط این محدوده و اتاق های پشت سالن برات امنه ... بیرون قابل تله پورته ... "

    " میخوام برم پیش کیان "
    آریو اومد رو به روم ایستاد و گفت

    ☘️🌸🍃🌺💐
    🌸🌼🌺☘️
    💐☘️🌼
    🌺🍃
    🌸

    رمان #پرنیان_شب
    #791

    آریو اومد رو به روم ایستاد و گفت
    " الان میاد ... بهتره نری بیرون ... به ساعت مراسم داره نزدیک میشه... کم کم مهمونا میرسن "

    مانی هم از پشت سرم گفت
    " آره ... بهتره برین حاضر شین ... ما آماده ایم ..."

    به مانی و دامون و حامی تو کت شلوار های مراسمشون نگاه کردم
    باورم نمیشد ... جدی جدی داره همه چی شروع میشه ...

    کیان :::::::::

    چند لحظه فقط به تام نگاه کردم و گفتم
    " نمیتونم ... "
    " کیان ... "
    نذاشتم ادامه بده و گفتم

    " نمیتونم تام ... من ترجیح میدم تا پای جونم بجنگم تا اینکه تمام عمر فرار کنم "
    " کیان این تنها راه زنده موندن مینوئه "

    با سر بهش گفتم نه که دوباره گفت
    " من آینده رو تو این مراسم دیدم "
    "من تغییرش میدم حالا که بهم گفتی "

    " نمیتونی ... تو خواستی روز موعود رو به امروز تغییر بدی تا پیروز شی ... اما اون اتفاق دوباره امروز می افته ... هرچقدر همه چی رو تغییر بدی ... با تقابلت با آرتور ... مینو از دست میدی ... فقط باید ازش فرار کنین ... باهاش رو به رو نشین ... تنها راهتون همینه "

    لبخند تلخی زدم و گفتم
    " فایده ای نداره تام ... فرار هیچوقت گزینه نیست "

    " الان هست.... شاید حتی در آینده ..."
    دستمو بالا بردم و مانع از ادامه حرفش شدم و گفتم

    " مرسی که به خاطرم اومدی ... اما ... من این برنامه رو عوض نمیکنم "

    پشت کردم به تام و به سمت سالن رفتم
    درست مثل خوابی که مینو دید و برام تعریف کرد

    تام هم چیز مشابه ای دید
    وارد سالن شدم و دنبال مینو گشتم ...
     
    حالا که هدف آرتور اینه ... باید براش یه برنامه داشته باشم ...
    مانی سوالی نگاهم کرد که گفتم
    " مینو کجاست ؟"

    " تو اتاقش تا حاضر شه ... چیزی شده کیان ؟ "
    " نه ... "
    اینو گفتم و به سمت اتاق مینو رفتم

    از میز پذیرایی وسط مراسم یه کارد میوه خوری کوچیک برداشتم و تو جیبم گذاشتم ...

    نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:04
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها