تا798

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    آرشیو مطالب

    برچسب ها

    ☘️🌸🍃🌺💐
    🌸🌼🌺☘️
    💐☘️🌼
    🌺🍃
    🌸

    رمان #پرنیان_شب
    #796

    با این فکر خودمو آروم کردم و لباسمو پوشیدم
    خنجر کوچیکی که آریو بهم داده بود رو به رون پای چپم بستم

    زنجیر طلسم رو هم به مچ دستم بستم
    نفس عمیق کشیدم و برگشتم پیش مهری

    مهری نگاهی به من انداخت و چشم هاش  گرد شد
    آروم گفت

    " خدای من ... مطمئنم موهاتو که درست کنم همه فکر میکنن خود ونوس اومده "
    زورکی لبخند زدم و نشستم رو صندلی

    فقط امیدوارم زود کارش تموم شه ...
    سیامند :::::::::
    در اتاق نگین رو زدم و منتظر موندم
    چند لحظه گذشت که درو باز کرد

    نگاهم رو صورت و لباسش چرخید و رو لبخندش ثابت شد
    " چه سنگ تموم گذاشتی برای مینو "
    با خجالت خندید و گفت
    " نکه تو تیپ نزدی "

    چشمکی بهش زدم و خنجر و زنجیری که آریو برای نگین داده بود رو بهش دادم و گفتم
    " اینارو برای موقعیت خاص داشته باش"
    ازم گرفت و سوالی نگاهم کرد که گفتم

    " ذنجیر برا محافظت ازت در برابر یه سری جادو هاست ... خنجر طلسم شده برای زخمی کردن خوناشام های سفید و سیاه ... زخمی که زود بسته نشه "

    " اوه ... به نظرت لازمم میشه استفاده کنم"
    " امیدوارم نشه ... اما برای اطمینان "
    برگشت داخل اتاق و گفت یه لحظه پس الان میام

    بیرون اتاقش ایستادم که آریو نگران اومد سمتم
    قبل از اینکه من چیزی بگم کنار گوشم گفت
    " کیان با مینو پیمان خون بسته ... باید یه طلسم برای شکستنش درست کنم ... میتونی کمکم کنی ؟ "
    " پیمان خون؟ "

    آریو کلافه سر تکون داد که گفتم
    " کار خوبی کرد ... "
    " چی؟ "
    بهت زده آریو خیره شد بهم که گفتم
    " منم جای کیان بودم این کارو میکردم "
    " چی میگی سیا ؟ اگه مینو چیزیش شه ... ما کیانو از دست میدیم "

    " میدونم ... اما مینو چیزیش نمیشه ... "
    آریو نفسشو کلافه بیرون داد و خواست بره که بازوشو گرفتم و گفتم

    " مینو چیزیش نمیشه ... اما اگه بشه ... من به تصمیم کیان برای موندن یا نموندن بعد از اون احترام میذارم "

    " کیان داره اشتباه میکنه "
    سر تکون دادم و گفتم
    " نه ... این تویی که داری خودخواهی میکنی ... تو نگه داشتن کیان "

    چند لحظه تو سکوت نگاهم کرد
    دستشو کشید و رفت ...
    از آریو انتظار نداشتم بخواد چنین کاری کنه‌. اما از اینکه کیان با مینو پیمان خون بسته تعجب نکردم

    مطمئنم امروز برنده این بازی مائیم ...

    کیان :::::::::
    سالن نیمه پر بود .
    خیلی ها اومده بودن و میدونیتم دیر یا زود آرتور پیداش میشه

    تا اسمش از ذهنم گذشت ... خودش تو قاب در پیداش شد ...

    مان #پرنیان_شب
    #797

    نگاهش تو جمعیت چرخید و رو من ثابت شد ...
    لبخند پیروزمندانه ای زد و با افرادش وارد شدن ...
    مستقیم به سمت من اومدن و آرتور رو به روم ایستاد

    " کیان ..."
    " آرتور "
    " تبریک میگم "
    " ممنونم که اومدین ... از خودتون پذیرایی کنین "

    آرتور نگاهش تو جمعیت چرخید و گفت
    " پس عروست کجاست؟ "
    همین حرفش کافی بود تا بخوام دندوناشو تو دهنش خورد کنم

    اما سعی کردم با لبخند جواب بدم
    " الان میاد "

    مینو ::::::::::

    مهری از جلو آینه کنار رفت و گفت
    " خب ... دیگه آماده ای "
    تو آینه به تصویر خودم خیره شدم‌

    درست شبیه اون عکس شده بودم
    لبخند زدمو تشکر کردم
    صدای در اتاق اومد و قبل اینکه من چیزی بگم نگین اومد تو

    با دیدن من ابروهاش بالا پرید و با دهن نیمه باز هینی گفت
    خندیدم و بلند شدم که نگین گفت
    " شبیه ملکه این فیلم های قدیمی شدی ..."

    مهری خندید و گفت
    " دقیقا چون لباس ونوس رو پوشیده "
    تو آینه لباسمو بر انداز کردم و مهری گفت

    " اگه همه چی مورد قبوله من دیگه برم "
    " مرسی ... عالیه ... ممنونم "
    با این حرفم مهری وسایلشو جمع کردو از اتاق بیرون رفت .

    مهری در اتاق رو نبست و سیامند که بیرون ایستاده بود با دیدنم نیشش باز شد

    " اوه فرشته مرگ در لباس الهه عشق "
    به حرفش چشم چرخوندم و گفتم
    " خرس گنده در لباس خرس مهربون "

    نگین آروم خندید و سیامند چپ چپ نگاهم کرد و گفت
    " ازت تعریفم نمیشه کرد "
    " منم ازت تعریف کردم خب ... خرس مهربون شخصیت مثبتی بود . البته میدونم سنت به دیدن این کارتون ها نمیرسه "

    نگین بلند تر خندید که کیان رو پشت سیامند دیدم

    🌸

    رمان #پرنیان_شب
    #798

    نگاهش رو تنم چرخید و لبخند رضایتی زد
    سیامند و نگین هر دو متوجه کیان شدن و تو سکوت آروم رفتن و مارو تنها گذاشتن

    کیان اومد تو و درو پشت سرش بست
    رو به روم ایستاد و لب زد

    " خیلی خوشگل شدی ... مینو  "

    مکث کردم ...
    نمیدونستم چطور حسمو بگم
    فقط پرسیدم

    " چرا ازم مخفی کردی؟"
    لبخند زد . لبخندی که پر از آرامش بود و گفت
    " چون این یه انتخاب یکطرفه بود "

    " اما منم حق انتخاب دارم ... ندارم ؟ "
    " البته "
    " پس چرا این حقو بهم ندادی؟ "

    چونه ام رو تو دستش گرفت و گفت
    " مسلمه تو حق انتخاب داری ... اما متاسفانه من به تو اجازه انتخاب نمیدم "

    با اخم سرم رو عقب کشیدم
    اما کیان دستش ازم جدا نشد که گفتم
    " چرا ؟ "
    " چون تو حتی بعد از من ... خانواده ای داری که دلیل زندگیت باشن ... اما من ... بعد از تو ... هیچ دلیلی برای بودن ندارم "

    تو سکوت فقط نگاهش کردم
    درسته کیان واقعیتو گفت
    من خانواده ای داشتم که اون نداشت

    اما این انتخاب من باید باشه ...
    که بخوام بمونم یا نه ...
    که بخوام کیان بعد من بمونه یا نه ...
    با صدایی که سعی کردم نلرزه گفتم

    " من حق انتخاب دارم... تو مرگ خودم ... تو مرگ کسی که دوستش دارم ... اما تو اینارو ازم گرفتی ... "

    خم شد و نرم لبمو بوسید
    مماس لبم گفت
    " عشق خودخواهه ... "

    بغضمو قورت دادم . عطر تنشو نفس عمیغ کشیدمو  صورتشو بین دستام گرفتم

    " تو به من ایمان نداری ؟ نداری که این کارو کردی ... "
    سر تکون داد
    " نه ... بر عکس ..."
    " برعکس؟"

    لبخند زد و سرشو عقب کشید
    " بذار زمان بهت نشون بده ... چقدر به تو و به پیروزیمون ایمان دارم "

    با بهت نگاهش کردم که دستمو گرفتو کشید سمت در
    " بهتره بریم ... همه منتظر ورود ما هستن "

    🌸
    🍃🌺

    نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 21:32
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها