800

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    آرشیو مطالب

    برچسب ها

    ☘️🌸🍃🌺💐
    🌸🌼🌺☘️
    💐☘️🌼
    🌺🍃
    🌸

    رمان #پرنیان_شب
    #799

    با بهت نگاهش کردم که دستمو گرفتو کشید سمت در
    " بهتره بریم ... همه منتظر ورود ما هستن "

    مقاومت نکردم و با هم راه افتادیم
    اما قلبم حالا مثل قبل نبود ...

    حرف های کیان تو ذهنم مروز میشد و قلبم برای هر کلمه اش تند تر میزد

    من ... بعد از تو ... هیچ دلیلی برای بودن ندارم
    هیچ دلیلی برای بودن ندارم

    به ورودی سالن رسیدیم و ایستادیم
    برگشتم سمت کیان و خواستم چیزی بگم که کیان لبخند زد و بازوش رو به سمت من گرفت

    دستکو دور بازوش حلقه کردم و با گام اول کیان وارد سالن شدیم

    فکر نمی کردم انقدر سریع دیده شیم .
     اما همهمه سالن با ورودمون یهو ساکت شد

    آرتور :::::::::::

    به اطراف نگاه کردم
    میتونستم طلسم هارو حسکنم
    اما چیزی نمیدیدم

    یا خیلی خوب همه چی رو پوشیده بودن
    یا این طلسم هایی که حس میکردم مربوط به وسیله مخفی دیگه ای بودن

    تو جمعیت نگاهم میچرخید و همه رو بررسی میکرد
    تقریبا همه اومده بودن
    همه از خوناشام سفید و سیاه ...

    من میخواستم همه رو تو پایگاه خودم جمع کنم و به موقع حمله کنم
    حالا کیان این زحمت رو برای من کشید
    همه نقشه هام آماده بود

    همه چی برای حمله امروز مرتب بود
    فقط شرط حمله ما دسترسی به وودو بود ...
    اگه امروز این وودو بدون سر و صدا آزاد میشد ،

    لحظه بعد اینجا رو با افرادم محاصره میکردم و نقشه هام عملی میشد ...
    اما اگه رسیدن به این وودو میخواست جلب توجه کنه ...

    ترجیح میدادم بذارم همه چیو برای روز موعود خودم !
    مگه اینکه !
    مگه اینکه کیان بخواد بهم حمله کنه ...
    متئو آروم کنار گوشم گفت

    " خیلی همه افراد کیان ریلکس و شیک پوشیدن ... ببین ...انگار واقعا عروسیه فقط "
    " آروم باش متئو ... برای قضاوت خیلی زوده "


    رمان #پرنیان_شب
    #800

    هنوز جمله ام تموم نشده بود که کیان و مینو تو ورودی پشتی سالن ظاهر شدن

    جمعیت ساکت شد و هر دو با لبخند وارد شدن

    مانی از روی سن اعلام کرد
    " خانم ها و آقایون ... به افتخار عروس و داماد ... "
    با دستی که حضار زدن موسیقی هم شروع شد
     کیان و مینو شروع به حرکت بین میز ها و صحبت با همه کردن

    ژوزف گفت
    " مینو شبیه یه نفر لباس پوشیده درسته ؟ "
    زیر لب جواب دادم
    " ونوس ... الهه عشق "
    متئو خندید و گفت
    " امیدوارم مثل ونوس بخاطر معشوقش نزنه همه دو بکشه "

    پوزخندی زدم و گفتم
    " همه رو بکشه ... نمیتونه خودشم بکشه که "

    متئو و ژوزف هم زمان گفتن
    " منظورت چیه آرتور "
    با لبخند رضایتی که از رو لبم محو نمیشد گفتم
    " عروسک من ... الان دقیقا هم قدرت مینوئه ... کافیه آزاد شه ... اونوقت مینو باید یکی مثل خودشو از بین ببره ... "

    هر دو چند لحظه مکث کردن و متئو گفت
    " مطمئنی نمیتونه مینو ... اگه کیان کمکش کنه چی ؟ "

    " کیان کمکش کنه ... همه کمکش کنن... کسی نمیتونه به یه وودو آسیب بزنه ... جز دو نفر ... اول کسی که طلسمشو شروع کرده ... یعنی من ... دوم کسی که وودو از خونش تغذیه کرده ‌‌‌... یعنی مینو ... "

    از سکوت متئو و ژوزف استفاده کردم و گفتم
    "شما فکر کردین من سالها نقشه ای کشیدم که انقدر راحت خنثی شه ... "
    بلند خندیدم و زیر لب گفتم

    " همتون احمقین ... "
    همتون احمقین ... احمق های ساده لوح ... چون حتی نمیدونین جایگاهتون تو نقشه من چی هست و چرا هنوز اینجائین ...

    کیان ::::::::::::
    از بین میز ها گذشتیم و احوال پرسی اجمالی و تبریکات گرم همه رو با لبخند جواب دادیم .

    مینو آروم گفت
    " حس میکنم واقعا ونوس هستم ... انقدر که همه میگن "
    خندیدم و گفتم
    " پس خوش به حال من  ... "
    " چرا ؟ "
    " چون ونوس یک لشگر ده هزار نفری رو میکشه تا از معشوقه اش محافظت کنه "

    با این حرفم مینو با لبخند شیرینی نگاهم کرد و گفت
    " تو در هر صورت خیلی خوش به حالته ؟ "
    "چرا ؟ "
    نگاه هر دو مون به میز بعدی افتاد و با لبخند مغرورانه آرتور هر دو سکوت کردیم

    نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 21:32
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها