795

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    آرشیو مطالب

    برچسب ها

    رمان #پرنیان_شب
    #795

    به دستم خیره شدم و دوباره به آریو نگاه کردم
    هنوز منتظر جواب من بود 
    " کیان گفت این یه پیمان قدیمیه بین زوج های خوناشام "
    آریو نفسشو کلافه بیرون داد و گفت
    " درست گفته ... فقط ... "
    " فقط چی ؟ "
    " فقط حالا که کیان باهات پیمان خون بسته ..."

    آریو سکوت کرد و انگار حسی بهم میگفت ادامه جمله اش چیه
    آروم گفتم
    " اگه من بمیرم ... "
    " کیان هم ... میمیره ... "

    با شوک به آریو نگاه کردم
    که ادامه داد
    " اون وردو خوند درسته ؟ تو چیزی نخوندی ؟ "
    سر تکون دادم که لبخند تلخی زد و گفت
    " خوبه ... حداقل کیان چیزیش بشه ..‌. تو چیزیت نمیشه "
    حالا یخ شده بودم ...
    نه ....
    نه ...
    پس اون چیزی که ته نگاه کیان بود وقتی این پیمان رو با من بست... این بود.‌.‌
    اون رضایت تو چشم هاش...
    نه ...
    خیلی نامردی کیان ...
    سریع بلند شدم تا به سمت در برم که آریو بازومو گرفت
    " پیمان خون شکستنی نیست مینو "
    " حداقل میشه منم باهاش پیمان ببندم "

    " اینو منم بهت اجازه نمیدم ... چه برسه به کیان ... "
    بازومو از دست آریو آزاد کردم و گفتم
    " باید با کیان صحبت کنم "

    خواستم از در برم بیرون که خانم مسنی جلوی در ایستاد
    نگاهی به سر تا پام کرد و گفت
    " من دیر کردم ... تو هم که هنوز آماده نیستی ... "

    الان وقت آرایش کردن نداشتم
    الان برام فقط کیان مهم بود
    با تردید گفتم
    " شما برین داخل الان میام " 

    خواستم از اون خانم رد شم که آریو گفت
    " بهتره زودتر آماده شی مینو... نصف مهمونا اومدن ...  سالن نیمه پره با این لباس نمیشه بری..."
    اینو گفتو به سمتم اومد

    کنار گوشم آروم گفت
    " دیگه بازی شروع شده ... حواست باشه نمیخوای که  کسی شک کنه "
    بغضی که تو گلوم بود رو خوردم و سر تکون دادمو

    مهری اومد تو و لبخند زد
    " خب بهتره اول پیراهنتو بپوشی بعد من موها و صورتتو درست کنم "

    این و گفتو دست گلی رو  به سمتم گرفت
    " اینم دسته گلت که بخاطرش تا الان طول کشید بیام"

    نگاهم رو گل ها موند و با تشکر ازش گرفتم
    چرا کیان اینکارو کرد
    پیراهنم رو برداشتم و گفتم
    " الان میام "
    پشت پارتیشن رفتم و لخت شدم

    یهو دو دل شدم
    نکنه مهری مهری واقعی نباشه
    گردنبندمو لمس کردم و از کنار پارتیشن به مهری نگاه کردم

    وقتی چهره اش تغییر نکرد نفس راحتی کشیدم
    بخاطر یه خواب احمقانه ... چطور ذهنم درگیر شده ...

    دوباره پیمان خون تو سرم چرخید
    حالا جون کیان هم به من بسته است
    دلم میخواست گریه کنم

    اما باز هم بغضمو خوردم
    من که قرار نیست بمیرم
    پس کیان ام چیزیش نمیشه
    بهتره آروم باشم

    نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 22 دی 1396 ساعت: 3:17
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها