781

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    آرشیو مطالب

    برچسب ها

    🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۵.۰۱.۱۸ ۱۰:۳۲]
    ☘️🌸🍃🌺💐
    🌸🌼🌺☘️
    💐☘️🌼
    🌺🍃
    🌸

    رمان #پرنیان_شب
    #781

    دامون اینو گفتو به سمت در خروجی رفت

    هر دو فقط نگاهش کردیم
    با رفتنش نگین گفت

    " از خود راضی  دیوونه !"
    بعد به من نگاه کرد که گفتم

    " هر دوتاش هست ... اما آدم خوبیه ... "
    نگین سر تکون داد و گفت

    " میدونم ... میدونم ... "
    صورتشو بررسیکردم و گفتم

    " کیان تو رو اینجوری ببینه منو میکشه ..."
    " چه ربطی به تو داره ... کار دامونه ... "

    " مسئولیتت با منه ... بیا بریم اتاق ریکاوری یکم به سر و وضعت برسم تا کیان نیومده ... "

    مینو :::::::::::

    این چند روز همه چی مثل خواب گذشت ...
    به لباسم که تو کمد آویزون بود نگاه کردم ...
    فردا روز عروسی ما بود ...

    بعد از چند روز شلوغ ... بعد از اینهمه فشار ...
    فردا تکلیف همه چی مشخص میشد ...
    دو روز بود درست کیانو ندیده بودم ...

    هیچکس درست حسابی استراحت نکرده بود ...

    امشب قرار بود تمام تجهیزاتی که این چند روز آماده کردن رو تو تزئینات سالن بچینن

    کیان 5 ساعت به همه استراحت داد
    5 ساعت استراحت خالص ...

    چون بعد از اون تا لحظه مراسم و پایان اون کسی فرصت هیچ استراحتی نداشت

    دستمو رو کت شلوار کیان کشیدم
    دلم براش تنگ شده بود
    این چند روز همش در حال تمرین با نگین بودم ...

    سیامند و آریو کلی طلسم درست کرده بودن و دامون و کیان وسایل جدیدی برای این نبرد مخفی ساختن ...

    هر کس به نوعی مشغول بود ...
    برگشتم سمت تخت و دراز کشیدم
    به من گفت برم خونه بخوابم ...

    اما مگه میتونستم ...
    به اندازه کافی خوابیدن برام سخت شده بود ...

    حالا ازم انتظار داشت تنهایی بتونم بخوابم .

    با وجود اینکه عصر کیان رو بوسیده بودم و چند جرعه از خونش خورده بودم بازم حس تشنگی داشتم

    انگار اضطراب و نگرانی باعثمیشد تشنه تر بشم

    چشم هامو بستم و سعی کردم بخوابم .
    کم کم چشم هام گرم شد

    پشت پلکم سالن مراسم تدائی شد و کیان که رو به روی من ایستاده بود ...

    سالن خالی بود و فقط خودمون دوتا بودیم...

    به سمت کیان رفتم که با لبخند دستشو به سمتم دراز کرد...

    دستشو گرفتم و نگاهش کردم که جلو چشمم صورتش تبدیل به صورت منفور آرتور شد ...

    خواستم دستمو عقب بکشم که دستمو محکم کشید و با دست دیگه چاقوئی تو دلم فرو کرد ...

    با جیغ از خواب پریدم و به سایه مردی که رو به روی تخت ایستاده بود خیره شدم

    " خواب بد دیدی مینو "

    صدای کیان یه لحظه آرومم کرد ... اما با یادآوری خوابم با ترس خیره شدم بهش ...

    🌸
    🍃🌺
    🌼☘️🌸
    🌺🍃🌼🍀
    💐🌸🍀🌺🍃

    🌌 پرنیان شب 🌌, [۰۶.۰۱.۱۸ ۱۰:۰۴]
    [In reply to 🌌 پرنیان شب 🌌]
    ☘️🌸🍃🌺💐
    🌸🌼🌺☘️
    💐☘️🌼
    🌺🍃
    🌸

    رمان #پرنیان_شب
    #782

    صدای کیان یه لحظه آرومم کرد ... اما با یادآوری خوابم با ترس خیره شدم بهش ...

     لبخندی زد و گفت

    " خواب بد دیدی مینو ؟ "

    آروم نشتم رو تخت و گفت

    " آره ... زود اومدی "

    " دلم برات تنگ شد ... چه خوابی دیدی ؟ "

    اینو گفتو دکمه های پیراهنشو باز کرد

    دقیق نگاهش کردم و چیزی نگفتم

    چرا چنین خوابی دیده بودم ؟

    کیان سوالی نگاهم کرد و گفت

    " خوبی مینو ؟ "

    " آره ... آره ... همه ..."

    میخواستم بگم همه تجهیزاتو کار گذاشتین یا نه ...

    اما یهو مردد شدم ... آروم گفتم

    " کارات تموم شد ؟ "

    " نه کاملا ... یه سری رو گذاشتم برای فردا "

    قلبم تند تر زد ... نکنه این واقعا کیان نیست ... آروم پرسیدم

    " میرسی قبل مراسم ؟؟"

    کیان اومد رو تخت و به سمتم اومد

    " آره ... تو نگران نباش عزیزم "

    خواست منو بکشه تو بغلش که خودمو کنار کشیدم

    سوالی نگاهم کرد و گفت

    " خوبی مینو ؟ "

    " نه ... "

    ابروهاشو بالا انداخت و گفت

    " بیا بغلم "

    کیان نبود ... این مرد رو به روم کیان نبود ...

    عطر تنش تو هوا پر نشده بود ...

    اما ... چطور ممکنه ...

    آروم دستمو رو گردنبند کشیدم ...

    کیان ::::::::::::

    هنوز خیلی از کارهامون مونده بود

    اما نگرانی عجیبی داشتم

    رو به مانی گفتم

    " من میرم به مینو سر بزنم زود میام "

    " عجله نکن ... ما حواسمون هست ... تنها نذاریش بهتره "

    سر تکون دادمو به سمت خونه برگشتم

    باید دقیقیا آخرین لحظه تجهیزاتو تو سالن کار میذاشتم

    اینطوری کمترین احتمال لو رفتنمون بود ...

    وقتی رسیدم خونه مینو رو تخت خوابیده بود ...

    خواستم برگردم سمت آشپزخونه و یه لیوان خون بخورم که حس کردم نفس کشیدنش منظم نیست ...

    سریع بالای سرش رفتم ...

    تمام صورتش خیس عرق بود

    شونه هاشو گرفتم و تکونش دادم

    قبل از اینکه صداش کنم با جیغ بیدار شد و با دیدنم با ترس هولم داد عقب

    سریع عقب رفتم و دستمو به علامت تسلیم بالا بردم

    🌸
    🍃🌺
    🌼☘️🌸
    🌺🍃🌼🍀
    💐🌸🍀🌺🍃

    نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:04
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها