تا794

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    آرشیو مطالب

    برچسب ها

    رمان #پرنیان_شب
    #792

    تقه ای به در اتاق مینو زدم
    منتظر نموندم جواب بده و رفتم تو

    جلوی آینه نشسته بود و خیره به آینه بود
    با ورودم سوالی برگشت سمتم
    " کیان ؟"

    " هنوز حاضر نشدی؟ "
    " تام چی گفت ؟"
    " هیچی ... برامون آرزوی موفقیت کرد"
    مینو آروم خندید و گفت

    " جدا ؟ پس اومد بگه باز ما بازنده این نبردیم "
    با این حرفش خندیدم، به سمتش رفتم  و گفتم
    " میدونی ... من عاشق اینم که به بقیه ثابت کنم در اشتباها "

    " هممم ... خوبه ... اما فکر میکردم عاشق منی "
    خم شدم و مماس لبش گفتم
    " مگه میشه نباشم ... "

    لبشو بوسیدم و همراهیم کرد .
    اما قبل از اینکه دوباره غرق عطر تنش بشم ازش جدا شدم و گفتم

    " میخوام قبل از این مراسم ازدواج ... به روش سنتی با هم ازدواج کنیم "
    سوالی نگاهم کرد
    "چی؟ "

    قول داده بودم به مینو دروغ نگم ... هرچند نمیخواستم دروغ بگم ...
    فقط نمیخواستم تمام حقیقتو بگم ... برای همین گفتم

    " بین خوناشام ها ... کسایی که با هم ازدواج میکردن... پیمان خون میبستن ... میخوام قبل از این مراسم با هم این پیمانو ببندیم . "

    مینو آروم سر تکون داد و منتظر ادامه حرفم موند که کارد میوه خوری رو از جیبم بیرون آوردم و گفتم

    " البیته اونا از یه چاقوی تزئین شده استفاده میکردن ... اما فعاا امکانات ما همینه"
    مینو خندید و گفت
    " حالا با این کارد باید چکار کنیم ؟ "
    دستمو به سمتش گرفتم و گفتم

    " پیمانخون بین دوتا خوناشام با ترکیب خونشون انجام میشه ... سر انگشتامون رو خراش میدیم و دستامونو رو هم میذاریم ... "

    " اوه ... همین ؟"
    " تقریبا ..."
    مینو ایستاد و دست راستشو به سمتم گرفت

    آروم سر انگشتاشو خراش دادم
    رو دست چپ خودمم همین کارو کردم

    ☘️🌸🍃🌺💐
    🌸🌼🌺☘️
    💐☘️🌼
    🌺🍃
    🌸

    رمان #پرنیان_شب
    #793

    رو دست چپ خودمم همین کارو کردم
    دستمو رو به سمت مینو گرفتم دستشو مماس دستم گذاشت

    مینو :::::::::::

    نمیدونستم این پیمان خون چیه و برای چیه
    اما دوست نداشتم به کیان بگم نه ...

    دستم که با دستش تماس پیدا کرد کیان زیر لب چیزی خوند
    انگشتام کم کم گرم شد

    انگار حسی درونم شروع به جوشیدن کرد
    چشم هامون خیره ب هم بود
    کیان همچنان چیزی میخوند

    دلم میخواست فاصله بینمون رو از بین ببرم و دوباره لب هاشو ببوسم ...
    خودش این کارو کرد و با خوندن کلمه آخر خم شد و لبمو بوسید

    دستامون جدا شد
    نگران خون رو دستام بودم و سرمو عقب کشیدم تا دستمو پاک کنم

    اما در کمال ناباوری ... خونی رو دستمون نبود .
    کیان دستشو قاب صورتم کردو گفت
    " میشه یکم تقلب کنیم ؟ "

    از خماری چسم هاش پیدا بود چی میخواد
    لبشو بوسیدم و زمزمه کردم
    " یه تقلب کوچولو فقط "

    دیکه مکث نکرد .
    داغ لبمو بوسید و کمرمو گرفت نشوند روی میز ...
    گفتیم باشه برای شب ...

    اما همیشه نمیشه سر حرفت بمونی ...
    دستاش بدنمو فتح کرد و لبس هایی که بی تحمل باز میشد ...

    آریو :::::::::::

    طلسم هایی که برای استفاده شخصی بچه ها آماده کرده بودمو به همه دادم
    مونده بود مینو کیان

    میدونستم تو اتاق پشت سالن هستن
    به سمت اتاق رفتم و تقه ای به در زدم

    🌸
    🍃🌺
    🌼☘️🌸
    🌺🍃🌼🍀

    🌌 پرنیان شب 🌌, [۱۰.۰۱.۱۸ ۱۰:۴۱]
    ☘️🌸🍃🌺💐
    🌸🌼🌺☘️
    💐☘️🌼
    🌺🍃
    🌸

    رمان #پرنیان_شب
    #794

    به سمت اتاق رفتم و تقه ای به در زدم
    اما جوابی ندادن
    دوباره در زدم که کیان گفت
     
    " الان میام آریو "
    بی صدا خندیدم و منتظر موندم

    مینو ::::::::::::

    نمیدونم کیان چطور فهمید پشت در آریو ایستاده .

    من که ترجیح میدادم تو بغل هم بمونیم .
    اما کیان آروم ازم جدا شد و لبمو بوسید
    " داره دیر میشه ... باید بریم "
    چونه اش رو بوسیدم و گفتم

    " بقیه اش باشه برای شب "
    خندید و به سمت کت و شلوارش رفت و گفت
    " آره... این فقط یه تقلب کوچولو بود "

    لباس هامو مرتب کردمو نشستم رو تخت که کیان کامل آماده شد و برگشت سمتم
    تو هوا بوسه ای براش فرستادم و گفتم
    " عالی شدی "

    " تو حاضر نمیشی ؟ "
    " میشم ... قراره اول طلسم های آریو ببندم "
    " خوبه ... "

    کیان اینو گفت و درو باز کرد
    آریو سلام با لبخندی زد
    از اون لبخند ها که یعنی میدونم که میدونین که میدونم ...

    صورتم داغ شد از خجالت اما سعی کردم به روی خودم نیارم
    یه زنجیر و یه خنجر کوچیک به کیان داد و گفت

    " اینا مال توئه ... "
    اومد سمت منو یه خنجر و یه ذنجیر هم به سمت من گرفت

    دستمو دراز کردم تا ازش بگیرم که نگاهش رو خراش رو نوک انگشتام افتاد
    آروم و با بهت گفت

    " شما چکار کردین ؟ "
    سوالی و نگران نگاهش کردم که با عجله برگشت سمت کیان و دست چپ کیانو گرفت

    اما کیان دستش عقب مکشید و بدون هیچ حرفی بیرون رفت
    آریو برگشت سمت من
    با همون شوک و تردید گفت
    " بگو پیمان خون نبستین ... "

    🌸
    🍃🌺
    🌼☘️🌸
    🌺🍃🌼🍀
    💐🌸🍀🌺🍃

    نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:04
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها